مــــــن ه.ر.ز.ه نیستــمـ

فک میکردم من دختر شاه پریونمو تو شاهزاده ی سوار بر اسب.ولی...

تلـــخُ ســـردمـ

فعـــلا" نوشتــنمـ نمیـــآد :(

تاريخ ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱سـاعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

توی صداش یه ذره بغضٍ

یه کمــَمـ عصبیِ

ازش میپرسمـ چِشـــه؟

میگه : "به خــدا این انصاف نیس.چــرا یه همچیــن شبی من نباید کنارت باشمـ؟

چرا نباید حداقـــل بتونمـ کادوتو بدمـ؟

دوستمــو میبینمـ که تیپ زده و کادو خریده،میگه تولــد دوست دخترمــه!

اون وقت منــو تو که رابطمون یه رابطه ی معمــولی نیس، باید از همـ دور باشیمـ.

کادو پیش کــِش، همین که کنارِت باشــمـُ تولدتو کنــــــآرِ همـ جشن بگیریمـ خودش کُلیــه!! "

هرچـــی بیشتــر میگه، بیشتـــر کلافه میشــه!! من فقط سکـــــــــوت میکنمـ

خدایـــــــــــآ بازمـ شُــکرِت :)

تولدمـ بی تو مبارک نیست مــَردِ من !!

تاريخ ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱سـاعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

تلـــخ شده امـ

تلـــخ و ســـرد

تـــنِ برهنـــه امـ وســوسه ات نکنــــد!! این تن فعـــلا" توانِ سوزاندنِ انگشتـــانت را ندارد

محـــوِ لبهـــآی قـــرمـــز و دُرُشتـــمـ نشــوی که دیگـــر شیرینــیِ گذشتــه را ندارنــد

نـــآز و طنـــآزی زنـــانه ندارمـ

رمـَــقی در تنِ نحیـــفمـ نیست

فقط سکـــوت میخواهمـ و زمـــآن

بگـــذار باور کنمـ

به من فرصت بده تـــآ درک کنمـ که مـــآلِ من خواهـــی ماند

مــَردِ من بی تابی امـ را طاقت بیـــآور

مــن همـ مثـــل تو غیــرت دارمـ

قدری تحمـــل کن ســرد مــزاجی هایمـ را

که همـــه و همـه از ســَرِ عشق است !!

تاريخ ۳۱ فروردین ۱۳٩۱سـاعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

مــن غــرق میشومـ

در یک لحــظه تمـــامـِ من به کلــی مَحــو میشود

در خلســـه ای عمیــق فرو میــرود

مــن در تــو غرق میشـــومـ

تــــو میــشوی تمـــامـِ مـــن !! :)

تاريخ ٢٦ فروردین ۱۳٩۱سـاعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

تــا حالا اینجــــوری نخندیده بود

آدمـ شوخُ شیطونیــه امــــآ مثه من خوش خنده نیــس!!

طبق معمول داشتیمـ با همـ شوخی میکردیمـ که گفت :

× یه کــمـ به خودت بِــرِس!!برو بیرون با دوستاتُ خانوادت...نذار دپ بزنـی!!

+ بابا من از آخریــن باری که دیدمت حالمــ خیلـــی بهتر شده اما امتحــانامـ داره شروع میشــه واسه همین نتــونستمـ برمـ

بیرون ، نه اینــکه نخوامـ!

× آره خدایــی خیلی بهتــر شدی!! اما برو هروقت تونستـــی ! 6-5 مــآه یه بار همـ که همــو ببینیمـ واسه روحیــه جفتمون

بهتــره :)

+ راستــی الکی به مامان گفتمـ که تابستـون (بعد از این تــِرم) میا پیشــمـ. اونمـ گفت باشه اشکــآل نداره بگو بیاد

 * چنــــآن قهقهه ای زد که هنوزمـ تو کَفَمـ :|  فهمیدمـ خیلــی ذوق کرده :) چقد من دوس دارمـ این پســرُ کلی خوشحــآل شد

یه ذره دیگه همو اذیت کــردیمــو بعدمـ رفت با خانوادش بیرون !!

دعـــا کنیــد تابستون همو ببینیمـ :)

تاريخ ٢٤ فروردین ۱۳٩۱سـاعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

باهات حــــــرف میزنمـ

سراپــآ گوش میشـى

همینطــور که به چشمــآت نگاه میکنمـ‌ حرف میزنمو جواب تک تکِ حرفــاتو میدمـ

یهـــو دستــآتو میگــیرمـ

نوازششــون میکنمـ

لبخنــد میاد رویِ لبات

میگــی خیلی دوس دارمـ اینجوری نوازشمـ کنــی!!

منمـ با اشتیـــاقِ بیشتــری نوازشت میکنمـ

دستــآت یخِ یخِ ... اونقد دستاتــو توی دستای کوچولومـ میگیـرمـ تا گرمـ ‌شی

چقد لذت بخشِ خیره شدن به آبیِ چشمات :)

دوسِت دارمـ بهترینمـ

تاريخ ٢٠ فروردین ۱۳٩۱سـاعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

وقتــی میگــه خسته و عصبیَــمـ ، تو بگــو چیکار کنمـ؟ عقلمـ کار نمیکنه!!

اونجــاس که حس آرامـش میخـَزه زیــرِ‌ پوستمـ

اونجــاس که همــه ی تمــرکزمـو میذارمـ رویِ اینکــه چه جوابی بهش بدمـ که منطقی باشه؟

وقتــی اونقد بهِمـ اعتمــاد داره و واسمـ ارزش قــائل میشه، من به اوج آرامش میرسمـ‌:)

میگــمـ خدایــــــآ شکرت که هنوزمـ با من آرومــه :)

خدایـــآ شکرت که مثه زنش با من مشورت میکنه !!!

خیلی دوســِت دارمـ مردِ من :)

تاريخ ۱٦ فروردین ۱۳٩۱سـاعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

امشب نیت میکنم ، نیتِ ۱۳ بوسه بر روی لب هایت را
همین امشب به پیشواز میروم ، برای ۱۳ به دَر کردنِ عشق بازیمان....
با هم،گِره در گِره تَـــن ....

منبع: ف.ب

تاريخ ۱۳ فروردین ۱۳٩۱سـاعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ نويسنده آسمون سیاه نظرات () |

miss-A